ای یـــــــــار
کشته بودمت
اکنون
جای خالی خداییت بی کرانه است
برای با تو بودنم دنیا ٬دنیــــــــــــا بهانه است
می زایمت در آن خود نهان
در آن نهان پر ز عطر دست هـای د و ر تو
...
وندید
جوان شدن
ساقه ی
کهور
کهن ســــــــال
دایره وار...
ــ چی درست نباشه؟؟؟
ــ حمله نقش ها...نقشه ی حمله ها...دارم چرت می گم نه؟
ــ نه.
ــ زخمی می کنند٬حالا هی بگو چرا حمله؟
ــ چرا حمله؟
ــ پوشیدن نقش ها...حمله ی نقش ها٬نقش های بزرگ٬که یا تو زیادی کوچیکی یا اونا زیادی بزرگ...زخمی می کنه درست مثل کفش بزرگی که انقد پاتو می زنه تا زخمی ت می کنه...
آره٬باید پوشید٬نقش های بزرگ و کو چیک و گشاد و هماهنگ و ناهماهنگ و...و ادا در آورد و خندید٬خندید...
باید پوشید...می گن باید پوشید٬حالا این وسط یا تو باید بزرگ شی یا نقش ها کوچیک...
آره...آره زخمی میکنه...
ــ هیــــــــــــــــــــــــــــــــــس دیوونم کردی.
ــ این مهم نیست٬مهم اینکه باید پوشید و ادا در آورد و زخمی شد وزیادی بزرگ شد وگند زد به همه چی...
اصلا٬اصلا چرا باید پوشید هاااااااااااااااااااااااااااااا؟چرا؟...خب اندازت نیست...نیست ولی ...ولی اونا حمله می کنند...
هستی؟؟؟
هااااااااااااااااااااااااااااا؟
رفتی؟
خب این مهم نیست مهم اینکه باید پوشید...باید٬باید ادا در آورد٬باید...
حمله کردن...
آره این مهمه٬باید با ید ...
چاقو داشت ،چاقو دستش را بریده بود ،خون نداشت ،دست داشت.
در تخت یک شوهر یا یک مرد داشت ،یک شوهر یا یک مرد تخت های دیگری هم داشت ،شوهر نداشت.
یک ذهن درگیر داشت ،قلب نداشت.
درد داشت ،چشم داشت ،چاقو داشت ،دست داشت ،در تخت یک شوهر یا یک مرد داشت ،یک ذهن درگیر داشت ...
مسئله را باید حل کرد ...
راه حل داشت .
از گرگ،کرگدن متولد می شود.
ماهی،راه رفتن در آب را فراموش کرده
راه رفتن روی زمین را می آموزد.
موش،به خویش،شبیخون زده.
عقاب می پرد روحش پرواز می کند.
شلوغ شده ام امروز ، شلـــــــوغ
هر دیروز ، تلی از خوابها ،بیداریها
این دور
دایره وار
می خندد
به هر شب به خیر من .
این رسم طبیعت است ذره ذره می میری و یکباره متولد می شوی...
پیشانیت آنقدر بلند بود
که خود را، تمام قد در آن ببینم
این روزها:
یک،دو،سه.
چهره ات
در کدام تکه از آیینه ها جا مانده؟؟؟
آ ش ف ت گ ی را دوست می دارم...
آهسته گم می شوم
آهسته زیبا می شود...
هیـــــــــــــــــــــــــس
مبادا
آشفته شود...
چقدر بیهوده
یک بار هم که شده
خدا باش و بگو:
زخم های این روح آبستن کدامین نیاز بود؟
درونی مردابی
سنجاقکی عاصی
رو
به
م
ر
گ
دوستم تورا دیده بود
حالا
تمام دکه های شهر،در من جریان دارند
بیاو۱نخ سیگاربخر
تنها ۱نخ
تنها۱بار
او انگار اسیر توهم سبزی بود
که هر روز تلوتلوخوران
اورا می سپرد
به رگ
سرد
دیوارها
شاید روزی دیوار آئینه ی دشت باشد.
و تو
سقوط
سقوط
سقوط می کنی.
یادم باشد فردا برایش یک جعبه مداد رنگی بخرم
من از ذهن سیاه سفید متنفرم.
و من اینجا
از سبکی
نسیم همیشگی سر کوچه،تابم می دهد.
دنیایی نصف و نیمه زیر قیمت به فروش می رسد.
قادر بودن به تغذیه ی خود
ویک روز بیدار شدن برای دیدن نور٬دنیا
وشنیدن و به عشق آغازیدن
وآنگاه تبسم کردن
وآنگاه تبسم کردن برای اینکه بتوان گریست.
ورشد کردن ٬و دانستن٬و بودن٬و داشتن
وازدست دادن٬ورنج بردن٬وهراس
از بودن و دوست داشتن و احساس نفرین شدگی
وهر چه را فراموش کردن آنگاه که عشق تازه ای می بینی
وآن عشق را زیستن تا مردن
و رفتن برای آنکه فعل را تا بی نهایت٬صرف کنی.
(وینیسیوس د مورائس)
من...راهرو...قدم ها سست بی حال بی هدف
صدای محو استاد...راحت شدم از دستش
من... باز هم انگار فراری دیگر...
یکی بود یکی نبود،یه جایی همین گوشه ها ،که خیلی هم دور بود ،که خیلی هم کوچیک بود،یه دخترک مو بور بود که اونم خیلی کوچیک بود ،هنوز مدرسه نمی رفت،جسور بودوساکت و قوی،با یه دنیا اعتماد به نفس و البته خودخواه و عاشق پرواز... که فقط به اول شدن فکر می کرد...
می دونی اون عاشق پرواز بود و واقعا پرواز می کرد...لابد باورت نمی شه ولی راس راسکی اون پرواز می کرد...اصلا بذار از اولش بگم...
پشت خونه ی این کوچولو یه حیاط قدیمی و بزرگ بودبا یه عالمه دار و درخت و اتاقک های قدیمی و تو در تو و بچه گربه ها که هم بازی کوچولوی قصه ما بودند...دختر کوچولوی مو بور گاهی وقتها طول حیاط رو که دو طرفش درختای کنار و نخل روئیده بودند ،می دویدوگاهی وقتها درحین دویدن پرواز می کرد ،حس شیرین و سبکی که برای دنیای کوچیک این کوچولوی موبور قشنگ ترین دلخوشی بود...
شاید روزی ده بار می اومد و اون مسیر رو می دوید تا شاید یک بار اون حالت پرواز را تجربه کندواین کار هر روزه ی اون شده بود...از ترس اینکه این دلخوشی رو ازش بگیرن به هیچ کس هیچ چیز نمی گفت،شایدم چون حسودیش می شد یکی دیگه رو تو این خوشیش سهیم کنه...
تا اینکه بزرگ شد و رفت مدرسه...نه یا ده سال...یه چند وقتی می شد که دیگه نمی تونست پرواز کنه ...ولی کوچولوی موبور ماکه حالا موهاش تیره تر شده بود اصلا ناامید نشد ،رفت واسه خودش دو تا بال اختراع کنه یا چیزی که بتونه با اون پرواز کنه ،آخه اون عاشق پرواز بود...
روزها یه عالمه چوب در انواع مختلف جمع می کرد ،بند،پارچه ،چسب و یه عالمه پر...وهمه رو تو یکی از اون اتاقکهای حیاط پشتی قایم می کرد،هر روز یه طرح جدید و یه نقشه ی جدید...
روزها گذشت ،چند تا بال ساخت ولی با هیچ کدوم نتونست پرواز کنه ولی اون مگه ناامید می شداصلا ناامیدی واژه ای بود که تو فهرست واژگان اون جایی نداشت ...
خب واسه امشب بسه ،بقیه شو یه وقت دیگه میگم...
می دونی سنبادی اینا رو برات گفتم که واسه خودم یادآور بشه که یه روزایی "ناامیدی"برای خیلی از ماها بی مفهوم بوده ولی با بزرگتر شدنمون اونو به زور خوراک مغزمون کردن و من دوباره باید یاد بگیرم که...
سنباد ممنونم که گوش دادی.
بربی گناهیت ایمان دارم
آنجا که تو پر بودی از تقصیر
کوچک بودی و پرنده ای در سر
وفکری،که هر شب زیر خم اتاقت زجه می زد
ترسیده بودی
کاش در آغوش می گرفتمت
ترسیده و تکیده و تنها
دوباره می خواندی
پنجره ای دیگر را
و من به خدایان تو می خندیدم.
ومن به آن سوی دیوار می اندیشم.
تکه تکه هایم عبوسند و سخت
این راز را می دانی
مرا ببر
با این همه انجماد و خورشیدی مریض
افول دستهایی را ببخش.
از خواب پریدم
ریشه هایم هنوز در خواب است
دستی به وسعت مرگ
ریشه هایم را به بیداری قلقلک می دهد
در ازدحامی عقیم
و فصلی چرکین شده از زخم های کهنه
پیچش اندیشه ای آشفته
بر آویزه ی ذهنی بی روزنه
سلام می گوید.