تبليغاتX
بدون اسم
 

ای یـــــــــار

کشته بودمت

اکنون

جای خالی خداییت بی کرانه است

برای با تو بودنم دنیا ٬دنیــــــــــــا بهانه است

می زایمت در آن خود نهان

در آن نهان پر ز عطر دست هـای  د          و          ر   تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط   | 

بیدارم٬سنگینی می کنی.می خوابم ٬سنگینی می کنی.سنگینی سایه ی حضورت تنم را مور مور می کند٬خوابم را آشفته ٬بیداریم را تباه.
می دانی !در من خواب رفته ای٬آن روزها در من زندگی ها داشتی...٬ولی حالا خوابِ خوابی٬حتی دیگر در من خواب هم نیستی٬یادم می آید بارها بیرونت کردم٬از تک تک سلولهایم شستمت ولی زخمی که زدی کاری تر از آنی بودکه فراموش شوی٬که فراموش کنم.
جای زخم های گاه به گاهت را می گویم٬ که حالا ثانیه به ثانیه سلولهایم را می خورد٬ذهنم را می جود... .
آنقدر دوری که نمی بینمت٬نه نــــــــــه آنقدر دورم که نمی بینمت ولی این زخم ها٬ این زخم هایِ نفرین شده جای همیشه خالیت را لبریز می کند.
نفرین شده ای٬خاطره هایت نفرین شده٬سایه ات نفرین شده ٬تمام راههای متصل به تو و در امتداد تو نفرین شده وهنوزم آلوده ام ٬آلوده ی زخم های نفرین شده.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط   | 

گنجشکک پرید

...

وندید

جوان شدن
              ساقه ی
                        کهور
                             کهن ســــــــال

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت   توسط   | 

پروانه در انحنا می رقصد


دایره وار...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت   توسط   | 

ــ حمله کردند...از۲۲سال پیش٬یااااااااااااااااا٬یا۱۰۰سال پیش٬یا۱۰۰۰سال پیش٬چه می دونم ٬یادم نمی آد از کی
نقش هارا می گم٬حمله ی نقش ها...عنوان جالبیست ولی شاید درست نباشه.

ــ چی درست نباشه؟؟؟

ــ حمله نقش ها...نقشه ی حمله ها...دارم چرت می گم نه؟

ــ نه.

ــ زخمی می کنند٬حالا هی بگو چرا حمله؟

ــ چرا حمله؟

ــ پوشیدن نقش ها...حمله ی نقش ها٬نقش های بزرگ٬که یا تو زیادی کوچیکی یا اونا زیادی بزرگ...زخمی می کنه درست مثل کفش بزرگی که انقد پاتو می زنه تا زخمی ت می کنه...
آره٬باید پوشید٬نقش های بزرگ و کو چیک و گشاد و هماهنگ و ناهماهنگ و...و ادا در آورد و خندید٬خندید...
باید پوشید...می گن باید پوشید٬حالا این وسط یا تو باید بزرگ شی یا نقش ها کوچیک...
آره...آره زخمی میکنه...

ــ هیــــــــــــــــــــــــــــــــــس دیوونم کردی.

ــ این مهم نیست٬مهم اینکه باید پوشید و ادا در آورد و زخمی شد وزیادی بزرگ شد وگند زد به همه چی...
اصلا٬اصلا چرا باید پوشید هاااااااااااااااااااااااااااااا؟چرا؟...خب اندازت نیست...نیست ولی ...ولی اونا حمله می کنند...
هستی؟؟؟
هااااااااااااااااااااااااااااا؟
رفتی؟
خب این مهم نیست مهم اینکه باید پوشید...باید٬باید ادا در آورد٬باید...
حمله کردن...
آره این مهمه٬باید با ید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت   توسط   | 

درد داشت،چشم داشت ،اشک نداشت.

چاقو داشت ،چاقو دستش را بریده بود ،خون نداشت ،دست داشت.

در تخت یک شوهر یا یک مرد داشت ،یک شوهر یا یک مرد تخت های دیگری هم داشت ،شوهر نداشت.

یک ذهن درگیر داشت ،قلب نداشت.

درد داشت ،چشم داشت ،چاقو داشت ،دست داشت ،در تخت یک شوهر یا یک مرد داشت ،یک ذهن درگیر داشت ...

مسئله را باید حل کرد ...

راه حل داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت   توسط   | 

عقرب به خودکشی فکر می کند          می لرزد.


از گرگ،کرگدن متولد می شود.


ماهی،راه رفتن در آب را فراموش کرده
راه رفتن روی زمین را می آموزد.


موش،به خویش،شبیخون زده.


عقاب می پرد         روحش پرواز می کند.

 

 


 

شلوغ شده ام امروز ، شلـــــــوغ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت   توسط   | 

هر روز استفراغ دیروز ها


هر دیروز ، تلی از خوابها ،بیداریها



این دور
            دایره وار
                          می خندد


به هر شب به خیر من .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت   توسط   | 

هر کــــه دلارام دید،از دلـــــش آرام رفت         چشم ندارد خلاص ،هرکه در این دام رفت
یاد تومی رفت و ما،عاشق و بی دل بدیم         پـرده برانــداختــی،کـــــار به اتمـــام رفت
ماه نتابد به روز ، چیست که درخـانه تافت؟        سرو نروید به بــام ، کیست که بر بـام رفت ؟
مشعله ای برفروخت،پرتوخورشید عشق        خرمن خاصــان بسوخت ،خانگه عـام رفت
عــــارف مجموع را ، در پس دیــــوار صبـر         طـاقت صبـرش نبود ، ننگ شد و نـام رفت
گر به همه عمر خویش ، باتو بر آرم دمـی         حاصل عمر آن دم است ، باقـی ایام رفت
هر که هوایی نپخت،یا به فراقی نسوخت         آخـر عمر از جهــان ، چون برود خــام رفت
ما قـدم از سـر کنیم ، در طـلب دوســتان         راه به جـایی نبرد ، هر که به اقـــدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی         می چو فروشد به کام،عقل به ناکام رفت
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت   توسط   | 

یک خواب
یک زمزمه:

این رسم طبیعت است ذره ذره می میری و یکباره متولد می شوی...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت   توسط   | 

آن روز ها:

پیشانیت آنقدر بلند بود
که خود را، تمام قد در آن ببینم 



این روزها:

یک،دو،سه.
چهره ات
در کدام تکه از آیینه ها جا مانده؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت   توسط   | 

حجم
       سیال
              سرگردانت را
                                بردار و
                                         ببــــــــــر


آ ش ف ت گ ی را دوست می دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت   توسط   | 


مبادا
آشفته شود
                 خواب
                        فنج های
                                     روی
                                          شانه ی
                                                      خیال

آهسته گم می شوم

آهسته زیبا می شود...

 

هیـــــــــــــــــــــــــس
مبادا
آشفته شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت   توسط   | 

امشب
پرواز مرده
پروانه مرده
پنجره مرده
بین این همه مرده
دخترک زنده

چقدر بیهوده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت   توسط   | 

پیشکش آستان تو:
یک تن سوخته
یک روح آواره
و زخم هایش که بماند...

یک بار هم که شده
خدا باش و بگو:
زخم های این روح آبستن کدامین نیاز بود؟


درونی    مردابی
سنجاقکی    عاصی
رو
به
م
ر
گ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت   توسط   | 

تنها۱بار
تو
دکه روزنامه فروشی

دوستم تورا دیده بود

حالا
تمام دکه های شهر،در من جریان دارند
بیاو۱نخ سیگاربخر
تنها ۱نخ
تنها۱بار

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت   توسط   | 

...بود
از  جاده آبستن
و آنچنان پر از رفتن
که ذوق زده اش کرده
حسی
شبیه
زایش
نخستین

او انگار اسیر توهم سبزی بود
که هر روز تلوتلوخوران
اورا می سپرد
به رگ
سرد
دیوارها


شاید روزی دیوار آئینه ی دشت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت   توسط   | 

عبور می کنم
بی خیال تو و آن توهم مچاله ات

و تو
   سقوط
        سقوط
             سقوط می کنی.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت   توسط   | 

دور از همه نشسته بود،و خیلی بیشتر از آنچه که فکر کنی دور،وقتی که روبروی دریا می نشست،چیزی آرام آرام در وجودش فرو می ریخت،آمیزه ای از آرامش و التهاب،ولی هر چه بود شیرین بودو دلچسب...
دریا را با سکوت دوست می داشت،نگاه لرزانش با خدا حرفها داشت...روح سرگردان و عاصی اش باز به زانو افتاده بود...دخترک تمام حرفهایش را به خدا زده بودو حالا منتظر بود ...منتظر جواب خدا،تازگیها یاد گرفته بود برای گرفتن جوابش سکوت کند...
ساحل سنگی ،سکوت ،دخترک و رد پروانه ای عجیب...دخترک سنگ شده بود،پروانه ای سفید دورش بال بال می زد،پروانه هی دورش چرخیدو چرخید...هی رفت بالا آمد پایین،...آرام نشست روی پیشانی دخترک،پای ضریفش قلقلکش می داد ولی او آرام بود...دوباره پرواز ...دخترک چشمهایش را بست...پروانه نشست روی لبش ،روی گونش، آمد پائین رو دامنش،...زودی پا شد ،پروانه بی قرار بودو دخترک آرام و انگار هیچ وقت اینگونه آرام نبوده.....
چشمهایش ،پیشانیش،دستهایش،دامنش،قلبش،نقش خدا را داشت....

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت   توسط   | 

شب در من راه می رود
بی آنکه به خوابیدن بیاندیشد
شب در من می دود،می رقصد ،جیغ می کشد
بی آنکه به من بیاندیشد
و از خستگی،
                 آن تنهاترین گوشه ی ذهنم را گیر می آورد و هی خط خطی می کند.


یادم باشد فردا برایش یک جعبه مداد رنگی بخرم
من از ذهن سیاه سفید متنفرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت   توسط   | 

تو می روی
با پاهایی تا نیمه در خاک فرو رفته
و تلی ازدنیایی،که ناشیانه دزدیدی
                                             نصف        و         نیمه

و من اینجا
از سبکی
نسیم همیشگی سر کوچه،تابم می دهد.


دنیایی نصف و نیمه زیر قیمت به فروش می رسد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت   توسط   | 

خلق شدن٬خود را زادن
عشق را به تن وتن را به عشق٬بدل کردن٬زاده شدن
نفس کشیدن و گریستن وچرت زدن
خود را تغذیه کردن تا بتوان فریاد کشید

قادر بودن به تغذیه ی خود
ویک روز بیدار شدن برای دیدن نور٬دنیا
وشنیدن و به عشق آغازیدن
وآنگاه تبسم کردن
وآنگاه تبسم کردن برای اینکه بتوان گریست.

ورشد کردن ٬و دانستن٬و بودن٬و داشتن
وازدست دادن٬ورنج بردن٬وهراس
از بودن و دوست داشتن و احساس نفرین شدگی

وهر چه را فراموش کردن آنگاه که عشق تازه ای می بینی
وآن عشق را زیستن تا مردن
و رفتن برای آنکه فعل را تا بی نهایت٬صرف کنی.

(وینیسیوس د مورائس)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت   توسط   | 

من...کلاس...فکرها درهم و ناشکیبا
استاد...تولید...چیدمان...کارگاه
من...سونیا...دکتر...یک فرار آ ش ف ت ه
استاد...انبار نیمه ساخته....تکنولوژی...شاهراه
من...انحنای شکسته ی بال فکری ملول
تو دوری د و ر  ی    د  و     ر ...نه نیستی

من...راهرو...قدم ها سست بی حال بی هدف
صدای محو استاد...راحت شدم از دستش

من... باز هم انگار فراری دیگر...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت   توسط   | 

بیا بشین روبروم،چشاتو بذار جلوی چشام...می خوام یه قصه بگم...

یکی بود یکی نبود،یه جایی همین گوشه ها ،که خیلی هم دور بود ،که خیلی هم کوچیک بود،یه دخترک مو بور بود که اونم خیلی کوچیک بود ،هنوز مدرسه نمی رفت،جسور بودوساکت و قوی،با یه دنیا اعتماد به نفس و البته خودخواه و عاشق پرواز... که فقط به اول شدن فکر می کرد...
می دونی اون عاشق پرواز بود و واقعا پرواز می کرد...لابد باورت نمی شه ولی راس راسکی اون پرواز می کرد...اصلا بذار از اولش بگم...
پشت خونه ی این کوچولو یه حیاط قدیمی و بزرگ بودبا یه عالمه دار و درخت و اتاقک های قدیمی و تو در تو و بچه گربه ها که هم بازی کوچولوی قصه ما بودند...دختر کوچولوی مو بور گاهی وقتها طول حیاط رو که دو طرفش درختای کنار و نخل روئیده بودند ،می دویدوگاهی وقتها درحین دویدن پرواز می کرد ،حس شیرین و سبکی که برای دنیای کوچیک این کوچولوی موبور قشنگ ترین دلخوشی بود...
شاید روزی ده بار می اومد و اون مسیر رو می دوید تا شاید یک بار اون حالت پرواز را تجربه کندواین کار هر روزه ی اون شده بود...از ترس اینکه این دلخوشی رو ازش بگیرن به هیچ کس هیچ چیز نمی گفت،شایدم چون حسودیش می شد یکی دیگه رو تو این خوشیش سهیم کنه...
تا اینکه بزرگ شد و رفت مدرسه...نه یا ده سال...یه چند وقتی می شد که دیگه نمی تونست پرواز کنه ...ولی کوچولوی موبور ماکه حالا موهاش تیره تر شده بود اصلا ناامید نشد ،رفت واسه خودش دو تا بال اختراع کنه یا چیزی که بتونه با اون پرواز کنه ،آخه اون عاشق پرواز بود...
روزها یه عالمه چوب در انواع مختلف جمع می کرد ،بند،پارچه ،چسب و یه عالمه پر...وهمه رو تو یکی از اون اتاقکهای حیاط پشتی قایم می کرد،هر روز یه طرح جدید و یه نقشه ی جدید...
روزها گذشت ،چند تا بال ساخت ولی با هیچ کدوم نتونست پرواز کنه ولی اون مگه ناامید می شداصلا ناامیدی واژه ای بود که تو فهرست واژگان اون جایی نداشت ...

خب واسه امشب بسه ،بقیه شو  یه وقت دیگه میگم...
می دونی سنبادی اینا رو برات گفتم که واسه خودم یادآور بشه که یه روزایی "ناامیدی"برای خیلی از ماها بی مفهوم بوده ولی با بزرگتر شدنمون اونو به زور خوراک مغزمون کردن و من دوباره باید یاد بگیرم که... 
سنباد ممنونم که گوش دادی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت   توسط   | 

 

بربی گناهیت ایمان دارم
آنجا که تو پر بودی از تقصیر

کوچک بودی و پرنده ای در سر
وفکری،که هر شب زیر خم اتاقت زجه می زد

ترسیده بودی
کاش در آغوش می گرفتمت

ترسیده و تکیده و تنها
دوباره می خواندی
                  پنجره ای دیگر را

و من به خدایان تو می خندیدم.     

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت   توسط  

تاریکی های این تن
طعنه می زند به چراغک به ستوه آمده در دستم
و فکرم که این روزها گردن کشیده

ومن به آن سوی دیوار می اندیشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت   توسط  

با تمام کوچکیم،بزرگیت را ریز ریز می کنم
مرا ببین


تکه تکه هایم عبوسند و سخت
این راز را می دانی
مرا ببر


با این همه انجماد و خورشیدی مریض
افول دستهایی را ببخش.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت   توسط  


خواب بادبادکی پروازم داد...

از خواب پریدم
ریشه هایم هنوز در خواب است
دستی به وسعت مرگ
ریشه هایم را به بیداری قلقلک می دهد

در ازدحامی عقیم
و فصلی چرکین شده از زخم های کهنه
پیچش اندیشه ای آشفته
بر آویزه ی ذهنی بی روزنه
سلام می گوید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت   توسط   |